گیگل وبلاگ
گیگل=>نخودی خندیدن!
|
|
تنهایی!! من همانی هستم که در کودکیم از شوق رفتن،کیفی که داشتم را پر می کردم و آماده رفتن می شدم.
اما حالا حتی رغبتی نمی کنم که بروم کوله ای بخرم تا کوله بار ببندم! شوق های دیروزمان وقتی کُشته شوند، تو تصمیم می گیری تا عاقل تر باشی.زیرا هر دفعه شوق رسیدنت را سرزنش می کنی و فکرهای دیروزت را غلط می شماری و خوشحالی از اینکه اینبار دیگر اشتباه گذشته ات را تکرار نخواهی کرد و تا ی آیی دل ببندی ، شوق بورزی...یاد تجربه های تلخ گذشته ات تو را سر جایت می نشاند و هنوز بخاطر سادگی و حماقت گذشته ات گریه می کنی و برای خودت دلسوزی میکنی. و هر دفعه تمام این ها برایت تکرار می شود...حتی می خواهی از زندگی و اشتباهات دیگران هم درس عبرت بگیری!!تمام درهای خطا را به روی خودت می بندی به امید اینکه درست می روی و کار درست را انجام می دهی.بعضی درها را هم باز از ترس اینکه شاید خطلا باشند و تو نفهمیده باشی بر روی خودت می بندی....غافل از اینکه یک انسان به شوق چیزهای دست یافتنی و دست نیافتنی شاد است و تا خطایی نکند واقعا عبرت نمی گیرد و عاقل نمی شود.بلکه ترسیدن خود خطاست.شاید پیروز شوی،با تلاشت و ایمان به پیروزی و مطمئن باش کسی تو را احمق صدا نمی کند.اگر تمام درها را ببندی...همه نورها را بسته ای!و در تاریکی و تنهایی خود به سر خواهی برد. آنقدر نورها را از بین می بری که دیگر حتی به خود نور هم حساسیت نشان خواهی داد و چشمت سویی برای دیدن حتی درستی ها ندارد!و آنوقت است که مثل من با دفترچه ای تنها می شوی و این ها را روی کاغذ می نویسی.شاید مثل اجدادمان، انسان های اولیه!!که برای غلبه بر ترسشان از حیوانات درنده، نقش آن ها را بر دیوارهای تاریک غارشان می کشیدند تو نیز می خواهی اینگونه گذشته ات را پشت سر بگذاری و حال و آینده ای متفاوت را شروع کنی تا از خطا نترسی و شوق جدیدی به چیز جدیدی را در خود پرورش دهی!حتی اگر آنچه را بخواهی شاید بدست نیاوری...اما می دانی حتما چیز بهتری نسیبت می شود که حتی بیشتر دوستش خواهی داشت.دُرست مثل من! نوشته شده توسط SeARcH | لینک ثابت | موضوع: مطالب جالب |
درخت کافر مرد کافری در دهکده ای دور زندگی می کرد.
تا زمانی که برای هر انسان دیگری فرا می رسد، برایش فرا رسید. او مرد...! کافر هیچ خویشاوندی نداشت و مردم ده نیز اهمیتی به او نمی دادند پس تنها او را در جایی دور از ده خاک کردند...حتی برای فبر او علامتی هم نگذاشتند. چندی گذشت در یک روز بهاری بچه هایی برای گردش و بازی به آنسوی ده ها رفتند.جایی که کافر هم در آنجا آرمیده بود.بچه ها میوه می خوردند و دانه های آن را در طبیعت پرتاب می کردند...یکی از دانه ها به سمت خاک کافر کشیده شد...انگار که خاک آن را خواسته بود!دانه در دل زمین فرو رفت... چندی گذشت....باران گرفت خورشید تابید....نهالی در خاک پدیدار شده بود و همچنان کسی زیاد به آنسوی ده علاقه ای نداشت.هیچ کس کافر را هم یادش نبود. سال ها گذشت...آن دانه ی بی ارزش درختی شد...درختی با سایه اما بی میوه... ------------- درویشی در ده زندگی می کرد.عمر زیادی به او عطا شده بود درویشی پیر و عالم.همه ی ده به او احترام می گذاشتند. روزی درویش پا به آنسوی ده گذاشت.به درخت رسید. زیر سایه ی درخت نشست تا استراحتی بکند.آذوقه ای در آورد...خدا را شکر گفت و شروع به خوردن کرد. پس از اتمام باز خدای را شکر گفت. زیر درخت خوابش برد وقتی بیدار شد حیوانی را دید که سر در کیف آذوقه هایش برده بود... حیوان غذایی برداشت به درویش نگاهی کرد و دور شد درویش باز خدا را شکر گفت. صدایی آمد:که را شکر میکنی؟ درویش حتی تعجب نکرد...و گفت: خدای عالم را! درخت باز پرسید: چرا به او اعتقاد داری؟ درویش گفت: تو چرا اعتقادت را از دست داده ای؟ درخت گفت: به هیچ چیز اعتقادی نداشتم که بخواهم آن را از دست بدهم. درویش به گفتگو ادامه نداد و تنها آنجا نشسته بود. درخت گفت: سال ها بود کسی به این دورو برها نیامده بود!تو که هستی؟چرا آمده ای به اینجا؟ درویش گفت: درویشی هستم خانواده ای ندارم ....مردم شهراخترام زیادی برایم قائلند...کول بار خود را بسته ام نمی خوام به آنجا برگردم!! درخت گفت: چرا؟تو که می گویی احترام برایت قائلند...من را حتی کسی دوست نمی داشت...می بینی من را به کجا آورده اند؟ درویش گفت:با اینحال روزگارت نیکوست. درخت گفت: روزگار من؟می دانی چندین سال است که مرده ام؟روحم در کالبد درختی زندانی است.چگونه روزگارم نیکوست؟ درویش گفت: خدا به تو کالبد دیگری عطا کرده.... درخت گفت:کالبدی دیگر؟من حتی به اویی که تو گفتی اعتقادی ندارم درویش گفت: تو در زندگیت هیچگاه زنده نبودی ، مرده نیز نبودی!عقلی برای تفکرريالاحساسی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن...محبتی و نه حتی خانواده ای ....حتی اعتقادی هم نداشته ای تمام زندگیت را مثل یک درخت زندگی کردی حالا هم به کالبد واقعیت پیوستی،از چه چیز ناراحتی؟ درخت گفت:این چه حرف هایی است؟من مردم!دانه ای از خاک تن من رشد کرد و روح من را در خود کشید و آزادیم را گرفت. درویش گفت: در این مدت به این فکر نیافتادی که چرا هرگز درختت میوه ای نداده است؟ درخت گفت: به آن اهمیتی نمی دادم.به هر حال من یک درخت معمولی نیستم من یک درخت سخنگو هستم. درویش گفت: درخت کافر. درخت گفت:آری اعتقادی نیز ندارم.! درویش گفت: شاید تو همان درختی هستی که آدم و حوا نباید به آن نزدیک می شدند.هرچند آن درخت فرقش با تو این بود که اعتقادی داشت پس میوه ای هم داشت. اما...ممنوعه بود! درخت گفت:اوه!خواهش می کنم!گفتم که اعتقادی ندارم. درویش گفت:دوست داری همیشه درخت بی میوه ای باقی بمانی؟ درخت گفت: اهمیتی نمی دهم.چون حتی دلیلش را نم دانم. درویش گفت:اگر به تو بگویم که زندگی بدون اعتقاد باعث همه بدبختی هاست چه؟ درخت گفت:حتی آن زمان ها که انسان بودم چیزی برای اعتقاد در زندگی ام پیدا نکردم.زندگی خود را داشتم و فقط از دیگران کناره می گرفتم! آن ها با خرافاتی خود را گول می زدند که مرا عصبانی می کرد.حالا بعد از این همه سال تو آمده ای و برای من از اعتقاد حرف می زنی؟اعتقاد به چی؟به کی؟ درویش سکوتی کرد.... درخت منتظر بود! درویش پاسخی نداد! درخت صبرش سر آمد و گفت: چرا ساکتی هستی و جوابی نمی دهی؟ درویش گفت: باید این اعتقاد را داشته باشی که گاهی باید سوال کنی و جواب نگیری ، گاهی باید صبر کنی، گاهی باید خرافاتی را هم بپذیری تا یاد بگیری در موردش تعقل کنی....یاد بگیری امتحانش کنی تا در بین خروارها حرف و سخن، اعتقادات درست را پیدا کنی. آری!مردم ده انسان های ساده ای هستند که هرکدام دچار اعتقادات نادرستند!! آن ها اعتقاد به سعی و تلاش و نتیجه اش را از دست داده اند، اعتقاد به صبر اعتقاد به حرف راست،اعتقاد به کمک کردن به یکدیگر،اعتقاد به کار نیک، اعتقاد به عشق، اعتقاد به مرگ و در انتها اعتقاد به خدا. درخت گفت:ولی این ها دیگر چیست؟من فکر می کردم تنها اعتقاد به خدا هست!؟ درویش گفت:برعکس!نباید اول به خدا رسید و بعد هیچ نکرد و آخر به خرافات پیوست! باید اول اعتقاد داشت به ثانیه ثانیه و لحظه لحظه زندگی،اعتقاد به مردم،اعتقاد به اعتماد،اعتقاد به همه چیزهای خوب ناخداگاه اعتقادت به خدا می رسد و دیگر درگیر خرافات نیز نمی شوی! درخت کمی فکر کرد سپس گفت:چرا آن اول که حیوانی غذایت را برد خدا را شکر کردی؟ درویش گفت: زیرا اعتقاد داشتم که آن غذا برای من مقددر نشده بود. اعتقاد داشتم که آن حیوان گرسنه است و روزیش دست من بوده و ثوابی هم برای من. و اعتقاد داشتم که اگر غذایی نداشتم حیوان به من حمله می کرد اعتقاد داشتم که من در جای درستی از زندگیم هستم پس خدا را شکر گفتم زیرا تمام اعتقاداتم درست بوده اند و با خرافات یکی نشده بودم. درخت دیگر هیچ نگفت. درویش کوله بارش را جمع کرد و از آنجا رفت زیرا اعتقاد داشت در جای درستی از زندگیش است و راه او این بوده تا با درخت گفتگو کند و اعتقاد داشت هنوز جاهای فراوان دیگری هستند که اعتقاداتشان را از دست داده اند و البته درویش به این نیز اعتقاد داشت که خود هنوز انسان کاملی نیست! پس راهش را ادامه داد و رفت.... سال ها از پی هم گذشتند ... آنسوی ده حالا شلوغ تر از همیشه بود....شاید اعتقاد به شادی در دل ها زنده شده بود. مردم ده به آنجا می آمدند و در زیر سایه ی درخت پر میوه ای به شادی می پرداختند. و حالا به اعتقاداتشان بیشتر از پیش باور داشتند. نوشته شده توسط SeARcH | لینک ثابت | موضوع: مطالب جالب |
مطلب طنز! یک ترم به روایت تصویر:
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان میان ترم
اطلاع از برنامه میان ترم
7 روز قبل از پایان ترم
6 روز قبل از پایان ترم
5 روز قبل از پایان ترم
4 روز قبل از پایان ترم
2 روز قبل از پایان ترم
1 روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
1 ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان
من به شخصه عاشق این احمقم! مطلب جالب! سطح اطلاعات مردم در انگلستان (حقیقی و واقعاً خنده دار) مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست
نوشته شده توسط SeARcH | لینک ثابت | موضوع: مطالب جالب |
مطلب جالب! آیا شیطان وجود دارد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند. نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن ! ![]() نوشته شده توسط SeARcH | لینک ثابت | موضوع: مطالب جالب |
معرفی گروپ شما هم میتونید با چند کلیک به صورت کاملا رایگان در گروه ما عضو شید و از مصالب آن لذت ببرید!!! نوشته شده توسط SeARcH | لینک ثابت | موضوع: |
مطلب جالب مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شركت كرده است و سعی در بردن جایزه ی یك میلیون دلاری را دارد :سوالات را بخوانید جنگ 100 ساله چند سال طول كشید؟ الف.116 سال ب.99 سال ج.100 سال د.150 سال او نمی تواند به این سؤال جواب دهد كلاه های پاناما در چه كشوری تولید می شود؟ الف.برزیل ب.شیلی ج.پاناما د.اكوادور حالا او با خجالت از تماشاگران درخواست كمك می كند روس ها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟ الف.ژانویه ب.سپتامبر ج.اكتبر د.نوامبر اسم شاه جرج سوم چی بود؟ الف.ادر ب.آلبرت ج.جرج د.مانوئل خب بقیه ی حضار باید به دادش برسند نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از چه حیوانی گرفته شده؟ الف.قناری ب.كانگارو ج.توله سگ د.موش در این جاست كه شركت كننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف می دهد . . . . فكر می كنین خیلی با هوشین و اگر خیلی خودتان را گرفته اید كه همه ی جواب ها را می دانید و به این بنده ی خدا هم كلی خندیدید...شما جواب بدین بعدش هم برین پایین صفحه جواب رو بخونین . . . . جنگ 100 ساله در واقع 116 سال طول كشید كلاه پاناما در اكوادور تولید می شه انقلاب اكتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه اسم شاه جرج آلبرت بوده كه بعد از به سلطنت رسیدن او به جرج تغییر یافته .اسم لاتین آنinsularia جزایر توله سگ نوشته شده توسط SeARcH | لینک ثابت | موضوع: مطالب جالب |
|
|